آخرین خانه از این طرف مال آنها بود، این خانه را به اسم خانم خانه میشناختند. نامش عدیله بود و لقب "حره" به معنی آزاد را با اسلوب ذم شبیه به مدح به نام او اضافه کرده بودند. و با دو دخترش نبیله و نساء آنجا زندگی میکردند، عمو فرج تاریخ آنها را از اول اینطور تعریف میکرد، که شوهرش یک مردی بود به اسم عبدالله سنان، مال بخور و نمیری از سمساری به دست آورده بود و این خانه را برای او ساخت و به اسمش زد. و خدا این دو تا دختر را به آنها داد. یک سال قبل از این که ما به این خیابان بیاییم مرد به خاطر کاری به شام سفر کرد. اصل و ریشهاش شامی بود و دیگر برنگشت و خبری هم از او نشد. عمو فرج تعریف میکند که چگونه عدیله همه جا ناز میکرده و عشق میآمد و مرد هم که نتوانسته جلوی او را بگیرد فرار کرده بود. - از ترس زبانِ درازش میترسید طلاقش بدهد، معلوم بود چیزهایی میداند که دوست ندارد بداند. در هر صورت این زن راه و روش دیگری را در محل برگزیده بود و آزادی را به آخر رسانده بود. خانهاش پاتوق پولدارهای عباسیهی شرقی بود، شب که میشد عین زنبور به آنجا میریختند و برایش هدیه میآوردند و بهترین ساعتهایشان را با صاحب خانه و دخترهایش میگذراندند. گاهی آنها را میدیدیم که تنها و یا با نبیله و نساء در خیابان راه میروند. دیوانهوار به نبیله و نساء نگاه میکردیم، ولی هیچ محلی به ما نمیگذاشتند، به همین خاطر از هم میپرسیدیم پلیس کجاست؟ مگر نمیداند در این خانه چه میگذرد؟ به ما میگفتند پلیس بیشتر از ما میداند، اما نظر حمایت اعیان به این خانه و اهل آن است و میگفتند پاشا وکیل امور داخله- که خودش ساکن عباسیهی شرقی بود- با آن سن و سالش عاشق دختر کوچک شده. این موضوع را بین خودمان مطرح کردیم و عبدالخالق پرسید: - آیا درست است که این وضع را در محلهیمان بپذیریم؟
شما می توانید با ثبت نظر و امتیاز خود ما را در بهبود محصولات یاری رسانید .