خانوادهی مسعود در آخرین خانهی مسکونی نزدیک حرم زندگی میکنند، در محاصرهی هتلهای پرطبقه و چندستاره، وسط اسکلتهای فلزی پاساژهای درحالساخت. خیلیها چشمشان دنبال خانهی آنهاست، که این یکی را هم بخرند و بکوبندش.
اما ظاهراً خراب کردن این مِلک ساده نیست: بهخاطر آن قبر وسط حیاط، بهخاطر همان میتی که چهل سال پیش آن وسط چالش کردهاند. ولی حالا هم قبر پدربزرگِ مسعود و هم خودِ خانه بهخاطر ساختوسازها و حفاریها شکاف خورده و روبهویرانی است. شکاف خانه به دل روابط خانوادگی هم تسری پیدا کرده، گویی از این درزها رازهای مگو بیرون زده. راز مگوی پدر خانواده، گریزش از عراق روزگار صدّام و راز مهمان کمحرفی که ناگهان سروکلهاش در مشهد و این خانه پیدا شده...
قاسم فتحی در اولین رمانش سراغ تکهای از شهر مشهد رفته است که کوچههای قدیمی و تودرتو، مسافران، مناسبات اقتصادی خُرد و کلان و مذهب به آن هویتی بخشیده است که در هیچ شهر دیگری شبیه آن پیدا نمیشود.
«زبانمان حالا آنقدر دراز شده که شبیه یک طناب دور گردنمان پیچیده و دارد خفهمان میکند. اگر لال بودم، حالا اوضاع فرق میکرد. همهی بدبختی ما زیر سرِ زبان است. اینکه باید دو جور زرزر کنی و وانمود کنی معنی خیلی از کلمهها را میدانی و صبح تا شب با مسافرها برای پیداکردن یک انگشتر اصل و سیدی فلان مجموعه بچرخی و دستآخر غر بشنوی و گشنه و تشنه دَم هتل ولت کنند و خودت با زبان خشک و فک هرزشده برگردی خانه به چه دردی میخورد؟ اصلاً کاسبی با زبانی که دو جور میچرخد و میشود همهی دار و ندار آدم مفت هم نمیارزد.»
شما می توانید با ثبت نظر و امتیاز خود ما را در بهبود محصولات یاری رسانید .