درآمدی انتقادی بر فلسفۀ تحلیلی
کتاب تازۀ نشر اردک خرگوش
روایت یک قرن اندیشه
درآمدی به بنمایهها و سیر تحول فلسفۀ تحلیلی
کتابِ درآمدی انتقادی بر فلسفهٔ تحلیلی، مدخلی است تاریخمحور به بنمایههایِ اصلیِ فلسفهٔ زبان. سیرِ رواییِ این اثر، گسترهای را از نظریهٔ «تصورِ» لاک و تبیینِ تجربهگرایانهٔ میل از ریاضیات و منطق گرفته تا تکوینِ منطقِ جدید به دستِ فرگه و راسل و کاربستِ متعاقبِ آن در برنامهٔ پیشگامانهٔ «تحلیلِ منطقی»، تحقّقگراییِ منطقیِ اِیِر و کارنپ، نقدِ کواین بر تحقّقگراییِ منطقی و تقریرِ وی از رویکردِ طبیعتگرایانه-رفتارگرایانه به معنا، و در نهایت، ردِ پروژهٔ تحلیلِ منطقی توسطِ ویتگنشتاینِ متأخر را — که ملهم از «فلسفهٔ زبانِ متعارف» بود — در بر میگیرد. بدین سان، این اثر دو جریانِ محوری در فلسفهٔ انگلیسیزبانِ اوایلِ سدهٔ بیستم — یعنی تحلیلِ منطقی و تحقّقگراییِ منطقی — را در بسترِ تاریخیشان مستقر میسازد و به واکاویِ نقدهایِ بنیادینی میپردازد که در اواخرِ آن سده در آثارِ کواین و ویتگنشتاینِ متأخر علیهِ این جریانها اقامه شد. برخلافِ دیگر آثارِ دستِ دوم در حوزهٔ فلسفهٔ تحلیلی، درآمدی انتقادی بر فلسفهٔ تحلیلی صرفاً جُنگی از «بهترین آثار» نیست؛ بدین معنا که مجموعهای گسسته باشد که در آن متونِ کلاسیکِ این رشته بههمراهِ انتقاداتِ مرسومشان صرفاً یکی پس از دیگری ردیف شده باشند. بلکه فِنِل روایتی ویژه و تاریخی-موضوعی را بسط میدهد که در آن، متفکران و اندیشههایِ موردِ بررسی به صورتی کاملاً روشمند و غایتمند معرفی میگردند؛ وی با ارجاعِ متقابل به این مفاهیم در جایجایِ مباحثِ خود، بر نقشی که هر یک در قوام بخشیدن به این روایتِ کلّی ایفا میکنند، انگشت میگذارد.
از متن کتاب:
«پرسشِ بنیادینِ معرفتشناسی، که از روزگارِ دکارت با آن آشنا ایم، این است که: معرفت به جهان اصولاً چگونه ممکن است؟ چگونه میتوان اطمینان داشت که این بازنمایی از چگونگیِ امور که اینک در ذهن دارم صادق یا دقیق است؟ آیا ممکن نیست که در رؤیا به سر برم، یا قربانیِ فریبی باشم که فریبکاری مطلقالعنان برساخته است؟ آنگاه که در ساحتِ معرفتشناسی با این پرسش رویارو میشویم، توجّهِ خود را به مسئلهیِ پشتوانه معطوف میداریم (زیرا، در نهایت، معرفتشناسی به همین امر میپردازد). یعنی علاقهمند ایم بدانیم که آیا تجربه میتواند شاهدی، توجیهی یا دلیلی برایِ باور به صدق یا دقّتِ این بازنمایی از چگونگیِ جهان فراهم آورد. امّا حتّا برایِ طرحِ این پرسش، از پیش مفروض داشتهایم که باورها اساساً میتوانند ناظر به جهان باشند یا با آن پیوند خورند، که زبان یا باورها میتوانند به نحوی از انحاء جهان را بازنمایی کنند. زیرا تنها در صورتی که بتوانند جهان را به نحوی از انحاء بازنمایی کنند، میتوان پرسید که آیا آن بازنمایی دقیق است یا نه. پس پرسشی مقدّمتر در بابِ ظرفیّتِ بازنمایانهیِ باورها، اندیشهها و گفتهها در میان است — آنها اصولاً چگونه میتوانند ناظر به جهان باشند؟ این پرسش مسائلِ بنیادینی را در حوزهیِ معنا، بازنمایی، ارجاع و صدق پیش میکشد که کانونِ توجّهِ فلسفهیِ تحلیلیِ سدهیِ بیستم بودهاند.
فلسفهیِ تحلیلیِ سدهیِ بیستم دغدغهای عمیق در بابِ زبان دارد، زیرا با همین پرسشهایِ بازنمایی و معنا درگیر است، و فرضِ روششناختیِ آن این است که برایِ درکِ اینکه چگونه چیزی میتواند چیزِ دیگری را بازنمایی کند، بهترین راه پژوهش در بابِ همان واسطهای است که این بازنمایی در آن رخ مینماید. دو نامزدِ محتمل برایِ این واسطه وجود دارد: ذهن و زبان. امّا اذهان و حالاتِ ذهنی اموری گریزان و دستنیافتنی اند؛ که به طورِ سنّتی غیرجسمانی، سوژهای و ذاتاً خصوصی انگاشته شدهاند. از همین رو بود که حرکتی به سویِ پژوهش در بابِ ماهیّتِ بازنمایی از طریقِ بررسیِ زبان پدید آمد و آغازی شد برایِ «چرخشِ زبانی»ای که فلسفهیِ تحلیلی در سدهیِ بیستم به آن روی آورد. نقطهیِ شروعِ من تلاش برایِ فهمِ ضرورتِ این چرخش از طریقِ نگریستن به مشکلاتی است که گریبانگیرِ رویکردِ بدیل به معنا و بازنمایی هستند، یعنی رویکردی که حالاتِ ذهنیِ خصوصی را موضوعِ پژوهشِ خود قرار میداد و توسّطِ تازهمدرنها اتّخاذ شده بود. بنابراین برایِ درکِ نوآوریهایِ چرخشِ زبانی، آن را در برابرِ رویکردِ تازهمدرن قرار میدهم که کموبیش رویکردِ رایج در سنّت از سدهیِ هفدهم تا زمانِ استقرارِ چرخشِ زبانی بود. لاک نمونهیِ اعلایِ رویکردِ تازهمدرن بود؛ از این رو، من از آن با عنوانِ تلقّیِ تجربهگرایانهیِ کلاسیک از معنا یاد میکنم، امّا این رویکرد به طورِ کلّی میانِ تازهمدرنها مشترک بود.»
«حرکتِ روششناختیِ محوری در چرخشِ زبانی، چنانکه از نامش پیداست، پیگیریِ این پرسشها در بابِ ماهیّتِ معنا و بازنمایی از طریقِ روی آوردن به مطالعهیِ زبان است. این امر مستلزمِ شیزدایی از معنا (که تازهمدرنها آن را خصیصهیِ ذاتیِ ذهن، به مثابهیِ جوهری غیرمادّی، میفهمیدند) و به این ترتیب راززدایی از آن و بخشیدنِ صبغهای عینیتر بدان است. زیرا با چرخشِ زبانی، مطالعهیِ ذهن به مطالعهیِ زبان استحاله مییابد و معطوف بودگیِ ذهن و برخی از حالاتِ آن — یعنی اینکه میتوانند ناظر به چیزی دیگر باشند، یا اینکه میتوانند امور را به گونهیِ خاصّی بازنمایی کنند، یا اینکه میتوانند حاملِ معنا باشند — به بازتابی از معطوف بودگیِ زبان بدل میگردد. مزیّتِ اصلیِ این حرکت آن است که سبب میشود ذهن (معنا، معطوف بودگی)، که اکنون به مثابهیِ ساختاری زبانی فهمیده میشود، با دقّتی بیشتر موردِ مطالعه قرار گیرد، زیرا زبان ساختاری انضمامی است که میتوان آن را به نحوی میانسوژهای موردِ پژوهش قرار داد. حال آنکه اذهان اموری مهآلود و رازآمیز اند. اذهان، چون در فضا امتداد ندارند، به چنگ آوردن و مطالعهیِ آنها با هر گونه دقّتِ علمی دشوار است، و حالاتشان ذاتاً خصوصی و سوژهای هستند — تنها من میتوانم حالاتِ ذهنیِ خود را داشته باشم و تنها شما میتوانید حالاتِ ذهنیِ خود را داشته باشید. بدین ترتیب، هر گونه نتیجهای که بر اساسِ پژوهش در بابِ حالاتِ ذهنیِ خویش دربارهیِ ماهیّتِ معنا حاصل آید فاقدِ هر گونه عینیّت خواهد بود. حال آنکه زبانها به نحوی انضمامیتر وجود دارند؛ آنها در زمانها و مکانهایِ خاصّی توسّطِ گروههایی از افراد صحبت میشوند. بنابراین اگر مطالعهیِ معنا مطالعهیِ زبان باشد، میتوان به تبیینپذیریِ همگانی و عینیّتِ بیشتری در تبیینمان از معنا امیدوار بود. نتیجهیِ دیگرِ این چرخشِ روششناختی به سویِ زبان آن است که مسائلِ کلیدیِ معرفتشناختی و متافیزیکیِ فلسفهیِ تازهمدرن — این مسئلهیِ معرفتشناختی که ذهن چگونه میتواند جهان را بشناسد، و مسئلهیِ متافیزیکیِ جایگاهِ ذهنِ غیرمادّی در جهانِ مادّی، اینکه چگونه دو چیز (ذهن و جهان) با ماهیّتِ متافیزیکیِ کاملاً متفاوت میتوانند بر یکدیگر تأثیر گذارند — به مسائلی در فلسفهیِ زبان، مسائلی مرتبط با معطوف بودگیِ زبان، بدل میشوند: مثلاً چگونه یک واسطهیِ مادّی (زبانِ گفتاری یا نوشتاری) میتواند بازنمایی کند یا معنادار باشد. فلسفهیِ زبان، بدین سان، به زبانِ فلسفه بدل میشود، چراکه مسائلِ سنّتیِ معرفتشناختی و متافیزیکی در قالبِ مسائلی در فلسفهیِ زبان بازآرایی میشوند. پاسخ به پرسشهایی نظیرِ اینکه زبان اصولاً چگونه میتواند معنادار باشد، و معنایی خاص داشته باشد، پاسخی به همان پرسشهایِ دیرینِ معرفتشناختی و متافیزیکی فراهم خواهد آورد. مسئلهیِ بنیادین، پس از چرخشِ زبانی، تبیینِ این است که حالاتِ بازنمایانه اصلاً چگونه معنایی را که دارند به دست میآورند، یا به آنچه بدان ارجاع میدهند ارجاع میدهند. هنگامی که به این پرسش پاسخ داده شود، مسائلِ دیرینِ معرفت و تعاملِ ذهن و بدن نیز حل میشوند زیرا جهان، تا آنجا که زبان اصولاً قادر به بازنماییِ آن باشد، پیشاپیش به زبان (که همان ذهنِ شیزداییشده است) پیوند خورده است. افزون بر مسئلهیِ سوژهای ساختنِ افراطیِ معنا، مشکلی دیگر که رویکردِ لاک به معنا با آن روبهرو است، مشکلی که به طورِ کلّی دامنگیرِ رویکردهایِ تجربهگرایانه است، همانا مسئلهیِ تبیینِ معرفتِ پیشینی، و در واقع معناداریِ جملههایِ پیشینی، همچون حقایقِ ریاضی و منطقی، است. در نهایت، نزدِ تجربهگرایان، همهیِ معرفت و معنا باید مبتنی بر تجربه باشد؛ امّا اگر چنین است، پس این نوع حقایقِ پیشینی چگونه میتوانند بخشی از معرفت باشند؟ حتّا فراتر از آن، اساساً چگونه معنادار اند؟ این مشکل، که در فصلِ ۲ به بحث گذاشته شده، به ویژه دغدغهیِ فرگه بود. به عنوانِ یکی از پدرانِ منطقِ جدید، دستاوردِ محوریِ کارِ او در منطق طرّاحیِ یک نظامِ صوریِ مناسب برایِ تبیینِ معنایِ گزارههایِ حسابی بود. در عمل، فرگه منطقی صوری، یعنی مفهومنگاشت، را توسعه داد که قادر به بیانِ معنایِ جملههایِ حسابی، به ویژه جملههایِ چندسوری، و سنجشِ اعتبارِ استدلالهایِ شاملِ آنها بود.»




