فلسفه؛ مشق زندگی

فلسفه؛ مشق زندگی

1405/06/28 12:00 / manager

فلسفه چیست و چگونه می‌تواند ما را به نجات رهنمون سازد؟

بعضی کتاب‌ها را سال‌ها بعد، وقتی از نخستین مواجهه با آنها فاصله گرفته‌ایم، بهتر می‌فهمیم. گویی کتاب در لحظه‌ای که خوانده می‌شود هنوز تمام نشده است؛ بخشی از آن در حافظه می‌ماند، بخشی در تجربه‌های بعدی زندگی دوباره خوانده می‌شود و گاهی جمله‌ای که زمانی ساده از کنارش گذشته‌ایم، سال‌ها بعد ناگهان معنای دیگری پیدا می‌کند.
«Apprendre à vivre» ــ «آموختنِ زندگی کردن» ــ از همین کتاب‌هاست.
من عنوان «فلسفه، مشق زندگی» را برای ترجمه‌ی فارسی آن برگزیدم. شاید به این دلیل که در زبان فارسی، «آموختن» اندکی رنگ تعلیم و آموزش دارد، اما «مشق» چیزی بیش از یادگیری است؛ تکرار است، تمرین است، خطا کردن و دوباره از نو آغاز کردن. زندگی را نمی‌توان یک‌بار آموخت و بعد، با خیالی آسوده، آن را به پایان رساند. زندگی بیشتر شبیه مشقی است که هر روز باید دوباره نوشت.
لوک فری در این کتاب به یکی از قدیمی‌ترین پرسش‌های فلسفه بازمی‌گردد: فلسفه به چه کار ما می‌آید؟
پرسشی که در روزگار ما شاید از همیشه ضروری‌تر باشد. ما در جهانی زندگی می‌کنیم که اطلاعات بی‌وقفه بر سرمان فرود می‌آید، اما دانستن الزاماً به فهمیدن منجر نمی‌شود؛ ارتباطات بیشتر شده، اما نزدیکی همیشه بیشتر نشده است؛ آزادی‌های فردی گسترش یافته، اما پرسش از معنای این آزادی‌ها همچنان پابرجاست. فناوری، جهان را کوچک‌تر کرده است، اما هنوز به ما نیاموخته است که با این جهان کوچک‌تر چگونه زندگی کنیم.
شاید به همین دلیل است که فری فلسفه را از آسمان مفاهیم پایین می‌آورد و دوباره به زمین زندگی برمی‌گرداند.
او مسیر اندیشه غربی را از یونان باستان و رواقیون تا مسیحیت، اومانیسم، فلسفه مدرن و سرانجام نیچه و ساختارشکنی دنبال می‌کند. اما این تاریخ فلسفه برای او صرفاً تاریخ نظریه‌ها نیست. هر دوره پاسخی است به یک اضطراب انسانی: ترس از مرگ، رنج، بی‌معنایی، بی‌ثباتی جهان و میل به یافتن چیزی که بتوان به آن تکیه کرد.
در فلسفه رواقی، آرامش از پذیرفتن نظم جهان و تمایز میان آنچه در اختیار ماست و آنچه نیست، حاصل می‌شود. مسیحیت پاسخی دیگر به مسئله مرگ و رستگاری می‌دهد و امید به جاودانگی را در مرکز قرار می‌دهد. اومانیسم، انسان را دوباره در مرکز می‌نشاند. مدرنیته اعتماد بیشتری به عقل و آزادی انسان پیدا می‌کند و نیچه، با زیر سؤال بردن بسیاری از ارزش‌های به ارث رسیده، زمین زیر پای این اطمینان‌ها را می‌لرزاند.
این سیر، در واقع، داستان تغییر پاسخ ما به یک پرسش واحد است: چگونه می‌توان زندگی کرد؟
شاید تفاوت فلسفه با بسیاری از دانش‌ها همین‌جا باشد. دانش می‌تواند به ما بگوید جهان چگونه کار می‌کند؛ فناوری می‌تواند امکانات بیشتری برای تصرف و تغییر آن در اختیارمان بگذارد؛ اما هیچ‌کدام به‌تنهایی پاسخ نمی‌دهند که با این دانستن و این توانایی، چگونه باید زندگی کنیم.
از همین‌جا فلسفه به سیاست، جامعه و جهان معاصر نزدیک می‌شود.
فری از خانواده، حقوق بشر، جامعه اطلاعاتی، آزادی و فردیت سخن می‌گوید؛ از جهانی که مرزهای قدیمی آن در اثر فناوری و ارتباطات دیجیتال تغییر کرده‌اند. مسئله فقط این نیست که فناوری چه چیزهایی را ممکن کرده است؛ مسئله این است که این امکانات تازه، چه چیزی از انسان و شیوه زیستن او می‌خواهند.
و شاید یکی از مهم‌ترین پرسش‌های کتاب همین باشد:
ما چگونه جهانی را برای زندگی فرزندانمان می‌خواهیم؟
این پرسش در ظاهر درباره آینده است، اما در حقیقت درباره اکنون ماست. هر جهانی که امروز می‌سازیم، دیر یا زود به میراث کسانی تبدیل خواهد شد که بعد از ما می‌آیند.
فری در خوانش خود از نیچه، جمله‌ای را برجسته می‌کند که به نظرم عصاره‌ای از چرخش بزرگ فلسفه به سوی زندگی است: کمی کمتر امید داشتن و کمی بیشتر عشق ورزیدن.
این تعبیر مرا به یاد فاصله‌ای می‌اندازد که میان «منتظر زندگی بودن» و «زندگی کردن» وجود دارد. امید، اگر تنها به آینده‌ای موکول شود که هنوز نیامده، ممکن است زندگی اکنون را به تعویق بیندازد. شاید عشق، برعکس، ما را به همین لحظه بازمی‌گرداند؛ به جهان محسوس، به دیگری، به بدن، به طبیعت و به شکنندگی زمان.
از این منظر، فلسفه دیگر مجموعه‌ای از پاسخ‌های قطعی نیست. شاید بیشتر هنرِ درست پرسیدن باشد؛ توانایی ایستادن در برابر آنچه بدیهی به نظر می‌رسد و پرسیدن اینکه آیا واقعاً چنین است.
و اینجاست که عنوان فرانسوی کتاب برای من معنای عمیق‌تری پیدا می‌کند: Apprendre à vivre.
آموختنِ زندگی کردن.
نه اینکه فلسفه نسخه‌ای برای خوشبختی در اختیار ما بگذارد. نه اینکه به ما وعده دهد اگر چند مفهوم را بیاموزیم، دیگر از رنج، فقدان، تنهایی یا مرگ در امان خواهیم بود. چنین وعده‌ای اساساً با ماهیت زندگی ناسازگار است.

شاید فلسفه کار دیگری می‌کند: کمکمان می‌کند با چشم بازتری زندگی کنیم.
و این «چشم بازتر» گاهی به معنای پذیرفتن چیزی است که نمی‌توان تغییر داد؛ گاهی به معنای مقاومت در برابر چیزی که نباید پذیرفت؛ گاهی به معنای دوست داشتن، بی‌آنکه تضمینی برای ماندن معشوق وجود داشته باشد؛ و گاهی به معنای پذیرفتن اینکه هیچ پاسخی برای بعضی پرسش‌ها وجود ندارد، اما خودِ پرسیدن آنها می‌تواند شیوه زیستن ما را تغییر دهد.
مونتنی فلسفه را «مشق مرگ» می‌دانست. اما شاید بتوان گفت اگر کسی مرگ را جدی بگیرد، ناگزیر باید زندگی را جدی‌تر بگیرد.
فلسفه، در این معنا، مشق مرگ نیست؛ مشق زندگی است، چون ما را وامی‌دارد بدانیم زندگی‌ای که در حال از دست رفتن است، چگونه باید زیسته شود.
سال‌ها پیش، هنگام ترجمه این کتاب، شاید بیش از هر چیز مجذوب این امکان بودم که فلسفه را از فاصله‌ای که میان کتاب و زندگی افتاده بود، دوباره به زندگی نزدیک کنم. امروز، پس از گذشت سال‌ها، این پرسش برایم همچنان تازه است؛ شاید حتی تازه‌تر از آن روزها.
زیرا هرچه بیشتر زندگی می‌کنیم، کمتر می‌توانیم وانمود کنیم که پاسخ زندگی را می‌دانیم.
شاید آموختن زندگی دقیقاً از جایی آغاز می‌شود که از ادعای دانستن دست می‌کشیم.
و اگر فلسفه چیزی به ما بیاموزد، شاید همین باشد:
نه اینکه چگونه زندگی کنیم،
بلکه چگونه آن‌قدر بیدار بمانیم که زندگی کردن را از دست ندهیم.

افسانه نجاتی؛ مترجم

یزای مشاهده و سفارش دیگر کتاب‌های نشر کتاب پیام امروز کلیک کنید.

نظرات نوشته

ثبت نظر

شما می توانید با ثبت نظر و امتیاز خود ما را در بهبود محصولات یاری رسانید .


گروه های نوشته ها

جدیدترین نوشته ها

نشر هفته؛ اسطوره پرومته
نشر هفته؛ ایهام
نشر هفته؛ ایهام
1405/05/24 12:00
ابراهیم گلستان
ابراهیم گلستان
1405/05/25 12:00
با یاد اسماعیل یغمایی
نشر هفته؛ برج
نشر هفته؛ برج
1405/05/31 12:00

برچسب ها